تبليغاتX
اعترافات

اعترافات

.....

در نهایت ایجاز

اوه چند وقت است که چیزی ننوشته ایم. اینرا تاریخ آخرین نوشته ام به من گفت. ما دوره ای را پشت سر میگذاشتیم. در بعضی از این دوره ها نوشتن آدم می آید در بعضی هم نمی آید. این روزها من یک جور دیگرم مثل همیشه نیستم. یک جور تازه ام. خیلی خوب است چون وقت و حوصله برای خیلی چیزها ندارم. همه چیز در نهایت ایجاز است. 
پرمشغله بودن هم نعمتی است.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:7  توسط سپیده   | 

اعتراض ممنوع

اعتراض به دنیا و اشکالات آن و اساساً خلقت خدا ، کار آدم خوبها نیست. اصلاً. التماس نکن. اگر یکبار دیگر اعتراض کردی نکردی ها. چی ؟ بی تربیت.

****

آقا جان من یک سؤال دارم. چرا همه آدمهایی که خیال می کنند روشنفکرند یا متفاوت یا هر کوفت دیگری اینقدر اعتراض دارند. اصلاً چرا اینقدر بدبختند چرا همه شان شاکی هستند از بدی روزگار و بی وفایی یار و تنهایی و اپیدمی بی فرهنگی و اینکه هیچ کس حرفشان را نمی فهمد و ...

.یک اشکالی هست دوست من. باور کن.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:53  توسط سپیده   | 

تو را می شناسم...

من با این روزها آشنا هستم. با این روزهای از تهی لبریز. این سایه دائمی. این آفتاب همیشه پشت ابر. من با این حال و هوا آشنا هستم. این حال و هوای اکثراً ابری  و در بعضی نواحی با رگبار پراکنده. با این رگبارها آشنا هستم. رگبارهای پس از رعد و برق. برقی که به جان می زند و  رعدی که می خندد بلند بلند.  من با خنده های بلند آشنا هستم. خنده های از سرخوشی. خوشی آدمهای بی خبر از حال دیگران.

ای آشنایان قدیمی من. با شما چقدر جنگیده ام از دستتان چقدر دلگیر شده ام. از شما پیش چه کسانی که شکایت نبرده ام. اما شما سخت بوده اید چنانکه باید و من نزم و شکننده چنانکه نباید.

اما من می دانم شما برای همین هستید برای همین که با من کرده اید. برای همین که من شده ام. برای همین که ما شده ایم. شما مثل من مثل همه ما جزو یک برنامه هستید. برنامه ای که نه تنها از جزییاتش که از هدفش هم بی خبریم.

من با این بی خبری آشنا هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 13:59  توسط سپیده   | 

ناخودآگاه

تعطیلات فرنگی ها شروع شده است. یکی دلش درخت  کریسمس می خواهد. غلط می کند بخواهد. برود بمیرد  بهتر است. درخت کریسمس هم انشاءالله آن دنیا به همراه حوری پری عرضه خواهد شد.

***

چقدر عجیب نماز می خواند. یک چیزهایی را هی تکرار می کرد. آدم فکر می کرد دارد نماز را مسخره می کند.  شاید هم یک روز گندش در بیاید که همینطور بوده است.

***

استادم را راضی کردم. به نظرم دلش برایم سوخت. راستش را گفتم او هم قبول کرد و من یک کم بهتر شدم. البته یک چیزی هم گفت که خوشم نیامد: "هر چی دیر بشه برای من که مشکلی پیش نمی آد" راست می گفت. برای همین هم خوشم نیامد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:8  توسط سپیده   | 

همه ما 2 آذری ها

امروز 2 آذر است روز تولد دکتر شریعتی و روز تولد یک آدم خیلی مهم دیگر، منظورم تو هستی دوست من. یک لحظه صبر کن بگذار حرفم تمام شود و بعد اعتراض کن می دانم که خیال می کنی چندان آدم مهمی نیستی.

. امروز فکر کردم این را برایت بنویسم تا بدانی که چرا برای من مهم هستی و چرا من دوستت دارم.

تو مهمی اما نه برای اینکه شکست نمی خوری،  می دانم که شکست هایی وجود دارد مهمی برای انیکه عایرغم شکست های کوچک و بزرگت هنوز شهامت ادامه دادن داری.

دوستت دارم اما نه برای اینکه قهرمان ماجراهای بزرگ هستی می دانم تو هیچوقت قهرمان نبوده ای، دوستت دارم برای اینکه  ماجراهای هست - شاید نه چندان بزرگ - که  می دانم تو می توانی قهرمانش باشی.

مهمی اما نه برای اینکه به آرزوهایت رسیده ای  می دانم که به خیلی هایش نرسیده ای مهمی برای اینکه  هنوز  از آرزو داشتن دست برنداشته ای.

دوستت دارم نه برای اینکه قوی، سالم یا زیبایی، هی رفیق می دانم که این خبرها نیست دوستت دارم چون همینطوری هم به اندازه کافی خوبی.

مهمی نه برای اینکه محبوب همه قلب هایی، می دانم که نیستی مهمی چون مثل همه صاحبان آن قلب ها انسانی و همین برای مهم و دوست داشتنی بودنت کافیست.

 

 با وجود تمام اشتباهاتت، با وجود تمام ضعف هایت با وجود تمام ترس هایت و با وجود تمام نقص هایت  دوست عزیزم، من می خواهم بدانی که خیلی دوستت دارم و برای من از همه مردم جهان مهمتری.

 

اما امروز مسأله مهمتری هم هست و آن اینکه

" تولدت مبارک، بهترین دوست تمام سالهای زندگیم".

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 15:12  توسط سپیده   | 

از بودن...

دلم باز هم شکست ولی من شادم.

دعایم باز هم مستجاب نشد ولی من شادم.

شیطان نمی خواهد من شاد باشم ولی من شادم.

 من شادم چون شاد بودن بهترین کاری است که می دانم.

من شادم چون پس از این همه سال زندگی دانسته ام که شاد بودن بهتر از ناشاد بودن است.

من شادم فقط همین و همین هم برای بودنم کافیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:45  توسط سپیده   | 

شاید وقتی دیگر

چه لذت وافری است در اینگونه بودن. بدون حتی نیم نگاهی به آینده،. بودن در اکنون. و اکنون کمتر از آنچه پیشتر خیال می کردیم نگران کننده است. پس آینده هم باشد برای بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:21  توسط سپیده   | 

دستهایش...

نویسنده گفت: "نه". و دستهایش را از روی صفحه کلید کنار کشید. مانند نوازنده ای که ناراضی از مهارتش، دست از نواختن بردارد. من گفتنم: "آره" و دستهایش را روی صفحه کلید گذاشتم . دستهای استخوانی و زرد رنگش را که پوست خشکش در آستانه ترک برداشتن بود. "باید به دستهایم کِرِم بزنم.". قوطی کرم را از کیفم بیرون کشیدم و دستهایم را چرب کردم . هنوز لاغر و رنگ و رو رفته بود. "از اینها چه کاری برمی آید بجز گاهی چیزی نوشتن، چرا طفره می روی از این کار، شاید کارت به کار کسی بیاید، شاید بالاخره به دردی بخوری". نویسنده مانند همیشه نگاهی ناامید داشت که زمین را می نگریست.. پس از مدتی تقریباً وقتی که از شنیدن جواب ناامید شده بودم، صدایش درآمد: " تو خیال می کنی کی هستیم؟". و دستهای زرد و استخوانی ام را با خشم از روی صفحه کلید عقب کشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:21  توسط سپیده   | 

خارج از محدوده

نه ديگر مهم نيست. اهميتش را از دست داده است. مثل زود رسيدن سر کار که زمانی مهم بود و حالا نيست و يا از دست دادن برنامه تلويزيونی مورد علاقه که بچگی ها اتفاق مهمی محسوب می شد و حالا اصلاً معنی ندارد. اين موضوع هم ديگر اهميتش را از دست داده. از دستور کار هم خارج شده است
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:50  توسط سپیده  

ارادتی بنما تا سعادتی ببری

دست آخر چی شد؟ واقعاً چه چیزهایی را می توانیم بگوییم و چه چیزهایی را نه؟ دانستن این چیزها سخت است ودانستن این سختی کلی خردمندی می خواهد.

خیلی ارادت دارم لطف کن و یک کم بیشتر توضیح بده.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:45  توسط سپیده  

سلام آخر...

...چه حیالی چه خیالی می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم...
حوض نقاشی من بی ماهیست...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 15:23  توسط سپیده   | 

یک رؤیای دوستانه...

در این روزهای تابستانی گرم و در بعضی نواحی بسیار پردود، در شلوغی این روزهای گاهی خیلی بیخودی  "پر"، یک پیشنهاد خوب برایت دارم دوست من ، برای چند لحظه خوب حواست را جمع کن و ."یک سبزه زار زیبا و باشکوه" را تصور کن یک فضای بزرگ سبز با تمام آنچه برای "زیبا و باشکوه بودن" لازم است...

اگر حوصله خیال پردازی نداری بگذار کمکت کنم:

 گمانم علاوه بر" یک زمین سبز، وسیع و شاید خیلی خوشگل " چند تا چیز دیگر هم لازم داری:

- احتمالاً "یک آسمان تمیز و آبی"  که نه می شود گفت آفتابی است و نه ابری.

- نسیمی که روی پوست آدمیزاد تبخیر سطحی ایجاد میکند و باعث احساس خنکی می شود و برای شما (که احتمالاً آدمیزاد هستی) می شود "یک هوای خنک".

گل وگیاه و (خرگوش! و) چهچه بلبل و آب روان و یار سیمین بر و  ....(از هر کدام به "تعداد" یا "مقدار" لازم- بسته به اینکه قابل شمارش یا غیر قابل شمارش باشند)...

...

خب دیگر دوست من خیال پردازی من همین قدر بود...

بگذریم ...

دلت میخواست همین الان چنین جایی بودی؟ درست در مرکز ثقل این رؤیا...(.آره.؟... همش یه طرف اون خرگوشه خیلی ماهه. نه؟)...خب پس آرزو کن...

 

تو خیلی خوش شانس هستی دوست من، به زودی آرزویت برآورده می شود، یک آشنا دارم که  غول چراغ جادوست (چی گفتی ؟  یه بار دیگه بگو... بچه پررو...) خلاصه اینکه  با سفارش من او همین الان در حال برآورده کردن آرزویت است ...فقط ...یک چیزی هست که یک کم وجدانم را قلقلک می دهد خوب گمانم تو حق داری بدانی گرچه دیگر نمی توانی آرزویت را پس بگیری. من "بی اختیار" یک دیو گنده هم وسط سبزه زار زیبا تصور کردم، یک دیو گنده با پنجه های قوی،چهره زشت و صدای وحشتناک،( اِ اِ اِ خرگوش خوشگلم را  هم خورد)... دارد فریاد می زند،  اگر اشتباه نکنم یک چنین چیزی می گوید " بوی آدمیزاد میاد".

 

(به من چه. می خواستی تنبل نباشی و خودت خیال پردازی کنی...)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 17:4  توسط سپیده   | 

از امیدواری...

راست است، من هم می دانم  که روند بزرگ شدن آدمهای بزرگ معمولاً زودتر از اینها آغاز می شود ولی شاید استثناهایی هم باشد...شاید...

شاید برای ناامید شدن هنوز زود است...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 13:33  توسط سپیده   | 

...دعاهای مستجاب زده...

"مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم"

برآورده شدن خواسته های ما به همین سادگی گارانتی شده است.

***

گاهی وقتی خیلی آرزومندم از خودم می پرسم، "واقعاً فلان چیز را می خواهی؟"

 گاهی وقتی به آرزویی می رسم از خودم می پرسم " واقعاً همانقدر فوق العاده بود که فکر می کردی؟"

گاهی جوابم به این پرسش ها "نه" است.

این جواب شاید بخاطر گونه گون خواهی من باشد و یا بخاطر آن باور احتمالاً نادرست که" سهم مشخصی داریم از آرزوهای برآورده شده" و خوب روشن است وقتی محدود می شوبم  به انتخاب فقط چند چیز، بهترینها را می خواهیم و وسواسی می شویم در آرزو کردن.

این باور اگر هم ناراست باشد یک خوبی دارد وآن به چالش کشیدن آن گوشه همیشه خواهنده وجودمان است که بیشتر وقت ها حرف مفت می زند و اساساً نمی داند چه می خواهد.

***

اگر روزی به همه خواسته هایمان برسیم، آیا آنقدر برای آرزو کردن عاقل بوده ایم  که آنروز خوشبخت باشیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:4  توسط سپیده   | 

از بیهودگی...

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

آویخت همجو طفل یتیمی به دامنم

آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

آهی کشید از سر حسرت که "این منم"

***

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ...... ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر "او" نبود

 

پاره ای از "بازگشت"  فریدون مشیری

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 11:35  توسط سپیده   | 

وای از آنچه گذشت...

گاه به نظر می رسد رهایی از دست این گروه دیگر ناشدنی است. با آنچه کرده ام انگار دیگر ناگزیر شده ام از تحملشان، از گوش سپردن به مزخرفاتشان، از لبخند زدن به نقاب های پوشالی روی چهره هایشان و از نقاب زدن به چهره برای در امان ماندن از خطرشان.

 این خاله خانباجی های نه مدرن که زیور مدرن به خود بسته. این گروه همه درست مثل هم. ( و اصلا چگونه می شود اینقدر شبیه بود به هم). این گروه که من هرگز نمی خواهم تغییرشان دهم، هرگز ( حتی اگر وقتش را داشتم که ندارم، دیگر خیلی وقت است که فهمیده ام آنان تغییر ناپذیرند).

 تنها می خواهم راه رها شدن از آنان را بیابم. از بابت آنها همین برای من کافیست...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 8:58  توسط سپیده   | 

تو ای یگانه من...

راست است، آن چنان بزرگ نیستم که به کسی چیزی بیاموزم، یا کسی را از کاری که در چشم من نادرست است پشیمان سازم.

روزها گذشت تا این را دانستم، روزهایی دشوار در این اندیشه که چرا آدمهایی که در نگاهم خوب بوده اند یکی یکی بد می شوند. یاریم کردی تا بدانم که داوری کار من نیست و آرام شدم.
پروردگارم، ای تنها شنونده من، سپاسگز توام که آگاهم کردی ، بر من سخت مگیر.همانگونه که همیشه با من مهربان بوده ای. 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:54  توسط سپیده   | 

فرزندم..

خوب است که بتوانی بنویسی بیشتر از چند خط و...

رشته افکارت را حفظ کنی بیشتر از چند دقیقه

خوب است شعار ندهی، خودت باشی در نوشته هایت...

خوب است چیزی باشی که به کاری بیاید اگر نه برای دیگران دست کم برای خودت.

 خوب است....

کجا بودم...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:57  توسط سپیده   | 

این گروه خشن...

نه آدم خوبی نیستم. شما راست می گویید.

من هم راست می گویم که شما هم خوب نیستید و همه آنهای دیگر

تبریک عرض می کنم  ما اعضای افتخاری گروه آدم بدها هستیم

بی هیچ دعوت نامه ای و اساساً هیچ دردسری عضوشان شدیم  چه افتخاری!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:37  توسط سپیده   | 

آدم فروش

آدم بدها در فیلم ها می گویند "هر آدمی یه قیمتی داره". گمانم راست می گویند همه ما قیمتی داریم به چیزی خودمان را می فروشیم گاهی به کمی پول گاهی به اندازه ای قدرت، گاهی به قدری احترام، گاهی حتی به یک تأیید و گاهی هم به محبت. و این آخری قیمت خیلی هاست: محبت کسی یا محبت خداوند. ما خودمان را به چیزهایی تا این حد متفاوت می فروشیم.

قیمت من چقدر است؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:34  توسط سپیده   | 

خوش قلبی یا نادانی؟؟؟

حافظه تاریخی صفر.

عبرت از گذشته صفر.

ما آدمهای باگذشتی هستیم؟
تو بهتر از همه کس می دانی که نیستیم،
 بر ما سخت مگیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:36  توسط سپیده   | 

حسرت

دیروز جمله ای شنیدم که گمان کنم از زرتشت بود با این مضمون: "بزرگترین حسرت آن است که بخواهی و نتوانی و به یاد بیاوری که می توانستی ولی نخواستی."

متاسفم ولی می دانم که روزی این بزرگترین حسرت نصیب تو خواهد بود بخاطر من، چنان که سالها پیش نصیب من بود بخاطر تو.
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 9:22  توسط سپیده   | 

سپاس. سپاس. سپاس

تلخی نه.

ترس نه.

غم نه.

ناامیدی نه.

کاهلی نه.

نه نه نه.


تو آری.

شادی آری.

بزرگی اری.

سپاس آری.

تلاش آری.

سپاس سپاس سپاس.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 16:9  توسط سپیده   | 

زندگی با تزویر

من همسفر شراب از زرد به سرخ

یا همره اضطراب از زرد به سرخ

یک روز به شوق هجزتی خواهم کرد

چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

کاش واقعاً اینقدر شجاع بودم که وانمود می کنم. فکرش را  بکن من واقعاً حتی همین قدر هم شجاع نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:14  توسط سپیده   | 

از مکرر...

از درد و رنج، هراسانی؟ این می شود درد و رنج بعلاوه هراس.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:19  توسط سپیده   | 

از خاک به خاک، از خاکستر به خاکستر...

آری گذشت. دیگر باید باور کنم.

 نه باور کن اصلاً دلگیر نیستم. از دست هیچ کس و بخاطر هیچ چیز.

من فقط یک جوریم یک جور غیرقابل توصیف. مثل دخترهای 16، 17 ساله، مثل بجه های حتی از آن کوچکتر.

همانطوری که آنها هستند وقتی رها می شوند، وقتی آزاد می شوند اما چه آزادی ای؟ آزادی از چه بندی؟ بندی  که بسیار شیرین تر از رهایی است.

من چیزی در دلم هست که نمی دانم چیست شاید خاکستر یک خاطره. خاطره شیرین تو، پر از شور و پر از حادثه.

از کی من حس کردم تو آدم جالبی هستی؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:41  توسط سپیده   | 

جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس…

روزی بزرگی سرود:

گفتند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد

اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم

من که نه بزرگم و نه عاشق، البته هیچ مصداقی برای  این شعر نیستم. تازه به روی زردم هم همگان عادت دارند و همان احوال پرسان احتمالی هم (که این روزها اعضای مجموعه ای تهی هستند ) سرخرویی از من ندیده اند که از زرد رویی ام متعجب شوند. با این حال از دیروز که کاملاً نادیده ام گرفتی گاهی به این شعر فکر می کنم و به آرزویی که برآورده شد. یک تجربه حداقلی، حتی اینطور نیمه کاره و نیمه عاشقانه و کودکانه، باز هم تجربه ای است.

 پروردگارا سپاس…
+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:9  توسط سپیده   | 

از ناگزیر...

برخی روزها سخت به فکر رفتنم. امروز از آن روزهاست اما مثل همه آنروزها، جایی برای رفتن ندارم.

امروز هم از همه گریزانم و می بینم که از همه گریزی نیست.

آه ای پروردگار یگانه که از قلمرو پادشاهی تو نمی توان گریخت، مرا بپذیر.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10:59  توسط سپیده   | 

تازه شو، تازه مثل این ترانه...

به یادت داغ بر دل می نشانم

ز دیده خون به دامن می فشانم

چو نی گر نالم از سوز جدایی

نیستان را به آتش می کشانم

***

به یادت ای چراغ روشن من

ز داغ دل بسوزد دامن من

زبس دز دل گل یادت شکوفاست

گرفته بوی گل پیراهن من

***

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلی دارم دلی بیتاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تاب دوری و نه تاب دیدار

***

خریداریم و سودای غم تو

پری داریم و پروای غم تو

 غمت از هر چه شادی دلگشاتر

دلی داریم و دریای غم تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 8:58  توسط سپیده   | 

نه به آرزوی دشمن!

- مارهای گزنده، ما را، همه مارا می گزند، آنان آرامی را نمی خواهند برای ما.

- آری چنین است. بپذیر و دیگر آرام باش. آرام ارام. آنان آرامی را نمی خواهند نه برای تو و نه برای خودشان.

-  برای مارها چه نفرینی بخواهم ؟

- برایشان نه نفرین بخواه و نه ناآرامی. آنان را همین ناآرامی خواستن برای دیگری بدترین نفرین است. پس برایشان نه نفرین بخواه و نه ناآرامی.

- برایشان مار نبودن میخواهم.

- برای خودت نیز...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:14  توسط سپیده   |